درود!
كشيش عزيز! مي ترسم دنيا به آن قشنگي كه تو تعريفش را مي كني نباشد!...
" سمفوني پاستورال _ آندره ژيد"
1)
بعضي ها اگر دستت را تا آرنج بكني توي عسل و بگذاري توي دهانشان!
آنچنان گازي مي گيرند و دستت را از آرنج از جا مي كنند كه تو فقط روبه رويشان
مي ايستي و به هيكل مباركشان خيره مي شوي
بدون اينكه هيچ ابرازي از خود بروز دهي!! (در حالي كه هزاران احساس
درونت وجود دارد: از جمله عشقي كه باعث شده اين عسل را توي دهانشان
بگذاري!! ، گيجي از اينكه چگونه مي تواني اين دوست داشتن را به تنفرمتقابل
تبديل كني!(و نمي تواني) ، ناراحتي خيييييييييييييلي زياد ، پوچي ، نمك نداشتن دست،
تنهايي ، عصبانيت ، تظاهر به بي تفاوتي! و از اين قبيل حس هاي مسخره،
تنها حسي هم كه نمي تواني داشته باشي تنفر است بخصوص وقتي كه
طرف مذكور(!!!) اين تنفر را به تو ابراز مي كند!!!!!!!!!!!!!...
... خلاصه برآيند تمامي اين احساسات و اتفاقاتي كه دور و برت مي افتد و افتاده و
حرفايي كه مي خواهي بزني ولي ترجيح ميدهي روي قلبت سنگيني كنند
"متاسفم" است!!!. )
زندگي همين است!!! ، اول هفته گل مي گيري (كه اين براي تويي كه از ميان ِ
دوستان ِ حتي نزديكت فقط همراه اول تولد پنج فروردينت را تبريك مي گويد!!!
- (كه البته خودت به تولدت و اينها اهميتي نمي دهي و برايت مهم نيست...!) –
خيلي ارزشمند است بطوري كه هيچوقت نمي تواني احساست را ابراز كني
و به كسي بفهماني اش و تنها نمود بروز احساست اين است كه آن گل را
- اگر چه خشكيده است - براي هميشه آويزان كرده اي به اتاقت!!!
(و هنوزم كه هنوز است با نگاهي مبهم و سؤالناك كه خوراك علم هرمنوتيك است
به آن خيره مي شوي!)...
و آخر هفته آنقدر گل به خودي مي خوري كه فقط مي ايستي و خيره مي شوي!...
"گوشه اي از نامه ي يك نفر به نفر ديگر- در روزي از تاريخ"
خدا رو شكر امسال تقريبا به همه چيزايي كه در اين دو سه سال اخير
(بخصوص سال 89-90) واسه شون برنامه ريزي كردم رسيدم. قبولي رشته
و دانشگاه مورد نظر، دومي جشنواره خوارزمي (كه بعد از آن كتاب سانسور نشده!!
و آن همه اعتراض و بد و بيراه گفتنم در اتاق داوري با اولي عوضش كردند
و همين هم عجيب است!!!...) و ...
در اين راه (خوارزمي) خيلي ها به من كمك كردند و همواره در قلب من هستند اما
هروقت خواستم در مصاحبه هاي رسانه اي ازشون اسم بيارم آقايون مي خواستن
فقط چيزايي كه خودشون ميخواستن چاپ يا ضبط و پخش شود!!...
خلاصه اين به اين معني نيست كه من حتي كوچكترين لطف كسي كه در اين راه
كمترين نقشي در موفقيتنم داشته رو فراموش كرده م...
حالا هم بعد از پرداختن به افراد نمك نشناس در آغاز اين پست از ترس اينكه نكنه
خودم هم از اين دسته بشم ميخوام در اين پست تمام سپاس و احترام خودم رو
نسبت به اين عزيزان عرضه كنم:
اول از همه ممنونم از خانواده بزرگوارم كه هميشه تنها كساني هستند كه تا آخر پيشم
مي مونن و تنهام نمي گذارن و حمايتم مي كنن، بخصوص مادر عزيزم...
ممنونم از دكتر وحيدنيا ، مردي بزرگ و فروتن كه هميشه مديون زحمات
و فروتني اش هستم...
ممنونم از ابراهيم محبي محترم و حجت عزيز...
از بهرام فيروزي عزيزم ، برادر بزرگي كه واقعا منو شرمنده و مديون محبت هاي
هميشگي اش كرده.
از اعظم حقدوست مهربان بخاطر همه انسانيت و محبتش كه فراموش نشدنيه
(در ضمن از اين فرصت استفاده ميكنم تا ازدواجش رو به او و همسر محترمش
تبريك بگم... انشااله هميشه خوشبخت باشند)
از اميرمعيني و امير حنايي دو برادر خوب دوست داشتني و بامعرفتم كه هر كجا
كه باشند و باشم دوستشون دارم!
از وجيهه به نيا ، خواهر بامعرفتي كه خودم ميدونم كم پيدا مي شه! (پيدا نميشه!!!)...
و از حسين اعتصامي كه از معدود آدمهاي دنياست كه علي رغم اختلاف نظرهامون
هميشه از هم نشيني و صحبت كردن با او خوشحال مي شم!..
از محمد داوطلب بخاطر همه روحيه اي كه به من داد براي جنگيدن در اين راه!...
از مريم عباسي محترم كه كارهاي گرافيستي كتاب و طراحي طرح جلد و...
رو انجام داد و خيلي متحمل زحمت هاي من شد!...
از عبداله هنرمند عزيز، هنرمندي كه معناي انسانيت رو واسه م زنده كرد،
با اينكه از قبل نميشناختمش و بعد از كمك بزرگش نيز سعادت ديدنش رو نداشتم
همواره به عنوان انساني شريف و نيك در قلب من مي مونه!.
ازصميم قلب از همه شون ممنونم و فقط ميتونم در قلبم پاسدارمحبت هاشون باشم!.
2)
چند سالي بود ترانه و تا حدودي موسيقي رو مطالعه و دنبال و بررسي و... ميكردم!!!
تا به نتايجي كه "بايد" دست پيدا ميكردم!. حالا يكي دو سالي هست به صورت حرفه اي
ترانه هم كار مي كنم و دوست دارم از كارهام رونمايي كنم!
و در اين راه دوست دارم اين ترانه ها را به خواننده ها و آهنگسازهاي ماهرعرضه كنم
تا اونطوري كه ميخوام از پس اجراي كار بر بيان ، مثل آقاي خواجه اميري...
منتظر راهنمايي دوستاني كه مي تونن در اين زمينه به من كمك كنند هستم...
3)
در پست هاي پيشين از كتابي كه قراربود از بچه هاي آوانگارد فارس چاپ بشه
سخن گفته بودم!
همه ما آثار و پول مورد نياز را تحويل داديم به مسيحا ابوعلي كه قرار بود
با همكاري هادي خوانساري اين كتاب رو به دست علاقمندان برسونه!
ولي مدت مديدي هست مسيحا ابوعلي پيداش نيست!!!!!!....
(فكر بد نكنيم! شايد يك روز خودش پيداش بشه با كتاب!!!...)
4)
منتظر بيرون اومدن كولاژم! چون فكر ميكنم در ميان اين همه اتفاق بد دوروبرمون
كولاژ ميتونه اتفاق بسيار خوشايندي باشه!
خسته نباشيد ميگم به بچه هايي كه بخاطرپيشرفت شعر و ادبيات زحمت كشيدن
و متاسفم كه به دليل مشكلات شخصي خودم نتونستم اين شماره رو دركنارشون باشم
انشااله شماره بعد بهشون ملحق ميشم...
5)
چند شب پيش عروسي بوديم! آنجا توسط دي جي محترم آهنگ هاي بسيار پرمحتوا
و معناگرايي پخش مي شد!!!
يكيشون كه منو سخت به تفكر و تعمق و تدبر و تفقه و در نتيجه بصيرت فرو برد
اين بود!:
"
آي دختره!!!؟
_ بله!
آي دختره!!!؟
_ بله!
آي دختره!!!؟
_ بله!
مياي بريم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_ نميام!!!
يه بوس ميدي؟!!!!!!!!!!
_نميدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زنم ميشي؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_ نميشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا نميشي؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_نمي گم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
....
"
با خودم گفتم : دقيقا همين جوريه!!!...
متاسفم! (مثل هميشه!!!)
...و اما شعري كه متولد اولين روزهاي دانشگاه يعني ماه مهر است!:
در آسمان مبهم شيراز
در سحر زلف هاي پريشانش
در چشم هاي مست خراباتش
در غنچه هاي سرخ لب انگيزش
در ماده هاي هرزه ي قانونيش!
ديگر شكست كشف نخواهم كرد
[ديگر كسي به عشق نينديشيد]
در خانه هاي خالي افكارم
در عقده هاي زخمي اطرافم
در فاضلاب ذهني دفن شده
در پشت پرده هاي مريض شهر
با جيغ دست كشف نخواهم كرد
[ديگر كسي به فتح نينديشيد]
در بغض هاي گوشه اي از شيراز
در دست پينه بسته ي تاريخ
امشب به سمت قبله درازانم!
در زير چتر بسته ي تاريكي
دارم نوارغزه گوش ميدهم كه قيد همه چيز را بزنم!...
[ديگر كسي ديگر به هيچ چيز نينديشيد...]
......................................................................................................................
ديگر كسي به عشق نينديشيد
ديگر كسي به فتح نينديشيد
ديگر كسي ديگر به هيچ چيز نينديشيد...
"فروغ فرخ زاد"
می روم...!
پس هستم!
